تبليغاتX
... غربت

... غربت

تا حالا شده از این همه مهربونی خدا حرصت دربیاد ؟ 

یک لحظه اونقدر حرصم گرفت که میخواستم خودمو بکشم اما بعد گفتم خیلی هم دلت بخواد !!

از این ها بگذریم ...

اومدم اینجا باز سعی کنم یه کوچولو بهش نزدیک بشم :

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مولای من ، غربت تو در کدام یک از این هزاران هزار قطره قطره ی این آبی آرام نهفته که تا چشم کار میکند تنها آب است و بس پس چگونه آن را از بین برم ؟

سرور من ، به من بگو در اوج کدامین شب تاریک و در قعر کدامین دل شب سکنی گزیده ای ؟

بگو عزم برخاستنت چه وقت التیام زخم های ۱۱۰۰ ساله ی گذشته ی بدون تو خواهد شد ؟

به من بگو ای صاحب اختیار من بگو چند نیمه ی شعبان دیگر را در غیاب تو جشن خواهیم گرفت ؟

این جشن ها که باری من آقا نمیشود !!

شب با چراغ عاریه که فردا نمیشود !!

بگو آیا انتظار من در این غربت بیشتر است یا اندوه تو ؟

بگو آیا در روزگار آمدنت هستم ؟

آقای من بگو پس کی می آیی تا مرهم این اشکها روی گونه های احساس شوی ؟

بگو چه وقت خواهی آمد و بی پناهان را پناه میشوی ؟

بگو کدام یک از این ستاره ها راز تو را در دل خود اسیر دارند ؟

بگو ای دلیلی که مرا به این حیات گره زده ای پس این انتظار کی به سر می آید ؟

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم ، از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم ، جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
شاها ! ز فقیران درت روی مگردان بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم

.

.

.

نوشته شده به قلم نگین در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 22:54 | لینک ثابت |

آه خدا دلم گرفته ...

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند ؟

شده تا حالا یه جا بشینی کز کنی کنار پنجره ، اونم تو تاریکی شب فقط زیر نور مهتاب اشک ریزان بنویسی و بنویسی به آن امید که شاید کمی از داغ دلت کاسته شود ؟

چقدر دوست داشتم تو این سه روز عیدی که داشتیم بیام اینجا و با دلیل خلقت آسمانیان و زمینیان و هر آنچه در آنهاست راز و نیاز کنم اما انگار این کار هم توفیق میخواست که من نداشتم !

  خداوندا ، سپاس تو را به هر آنچه بر من عطا کردی و از هر آنچه دریغم داشتی که میدانم از من به من نزدیک تری و میدانم که بهتر از هر کس نیازم را میدانی و میدانم هر آنچه از خوبی به من رسد از آن توست و هر آنچه بدی رسد از جانب من !

   پروردگارا ، بی تو پست ترین موجودات روی زمینم و بی تو کجا روم چرا که علت تویی و من معلول و معلول کجا هست آن زمان که علت نیست ؟

   معبودا ، گاه می اندیشم که از فرط گناهان کجا روم که مرا نبینی و شرمنده ات نشوم ؟ می روم در ریزترین مکان ها پنهان می شوم و بعد به یاد می آورم که گفته ای : لا یمکن الفرار من حکومته ...

   مهربانا ، کاش بمانی در کنارم و مرا لحظه ای به خود وانگذاری که آن زمان با نیستی قرین خواهم شد و نیستی که ببینی چگونه در آتش هجران تو می سوزم و می سوزم ...

آه خدا بر من و جهانیان منت نهادی و مخلوقی خلق کردی که در راه تو همه چیزش را داد ، و آن زمان که دیگر هیچ نداشت ، خودش را داد که برای پاداش به چنین مخلوقی همه چیزت را به رسم عدالت میدادی و همه چیز تو خدایی توست که اگر مقام خدایی عطایی بود تردید نداشتم که این کار را میکردی ...

خداوندا و پشت سر این مخلوق هدیه ای دیگر عطا کردی که بی او دیگر کربلایی نمی بود . در آمدن به دنیا از سرورش پیشی نگرفت که او را حتی یک روز در این دنیا تنها نگذاشت ... و برادر شد و رفت .

و خداوندا پس از اینان کسی را فرستادی که صورتش از عبادت تو زرد و در چهره اش آثار اذیت بی خدایان هوایدا بود .. او سرور ساجدین است .

خدایا تو را سپاس برای همه ی لطف ها و نعمت هایی که بدون استحقاق بخشیدی . گاه وقتی می بینم که این چنین در حمد تو نا توانند و خود را بد بخت ترین موجودات می خوانند دلم میگیرد . دلم از این همه نا شکری و اسراف میمیرد و با خود میگویم : آه خدا دلت نگرفت ؟ از ما بنده ها خسته نشدی ؟؟

و بعد می شنوم که گفته ای : خداوند با صابران است ...

این همه محبت تا کی ؟! که تو مهربان ترین مهربانانی و تو بخشنده ترین بخشندگانی

پس به همان لطفی که داری و به کرم و بزرگواری خودت ای کسی که تا صدایش می کنم اجابتم میکند ، مرا ببخش و مرا پاک گردان چون نوزادی که از مادر متولد شده و مرا بیامرز و بیش از این در آتش دوری مولایم نسوزانم .

و خدایا به حق این روز عزیز صاحبمان را برسان که می بینم همگان سخت به او نیازمندیم ... آشکارا می بینم !

در راه عشق گر برود جان ما چه باک ؟                                          ای دل تو آن عزیز تر از جان نگاه دار

ما با امید صبح وصال تو زنده ایم                                                ما را ز هول این شب هجران نگاه دار

 

نوشته شده به قلم نگین در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 11:34 | لینک ثابت |

انقدر دلم گرفته ... انقدر دلم میخواد هر چی زودتر بمیرم ... انقدر دلم میخواد تیغ بکشم رو دستم یا اینکه چند تا قرص بندازم بالا ... انقدر دلم میخواد بخوابم دیگه پا نشم ... انقدر دلم میخواد برم بمیرم دیگه هیچ کدوم از این آدما رو نبینم ...

می بینی ؟ با تو ام !! اشکامو می بینی که وقتی دارم این پست رو می نویسم بارون سان می ریزه ...

آه خدا ... چه کنم با آسمون بارونی چشمام میون این دل کویری ام ؟ خدای من چیکار کنم با این همه نامردی ها با این همه بی وفایی ها ؟

آه خدا دلم چقدر تنگ شده واست . چند وقته بهت سر نزدم نمیدونم !! چقدر دلم میخواد باز آغوشتو واسم باز کنی و منو ، من طرد شده رو پناه بدی

ای پناه بی پناهان !!

کجایی خدا ؟ رو عرشی و داری نگام میکنی یا همین نزدیکی ها ؟ نحن اقرب من حبل الورید ؟

نمی بینمت خدا . گاهی وقتا سعی میکنم برم یه جایی یه سوراخی جایی که نتونی منو ببینی اون جا انقدر کوچیک باشه که اصلا به چشم میاد اما بعد می رسم به اون آیه که میگه : لا یمکن الفرار من حکومته

نمیدونم چی بگم . من دارم دیوونه می شم . زده به سرم . خیلی وقته دردمو به هیشکی نگفتم . حتی به تو خدا که از همه ش آگاهی . خیلی وقته که انقدر تو خودم ریختم داغونم کرده . من دیوونه شده م

شبها خیلی زود میخوابم . روزها هم با کوفتگی از خواب پا میشم . اولین کاری که میکنم اینه که میرم پرده رو روی نور شدید آفتاب میکشم . بعد با مامان دعوام میشه که نمیخوام چیزی بخورم . و بعد میرم دوباره رو تخت دراز میکشم . گاهی بالشت رو میزارم رو سرم و خودمو زیر پتو قایم میکنم که از این فکر و خیال آزاد بشم . حتی با قلم و کاغز هم قهرم . هر وقت یه قطره اشک میاد که بیاد پایین همدمم بشه زودی پاکش میکنم و نابودش میکنم یا اینکه نمیذارم از جاش پایین بیاد . به زور ناهار میخورم و بعد برنامه دوباره همینه . گاهی مامان میاد در اتاق رو باز میکنه میگه بچه دق میکنی اما وقتی خیالش داحت میشه دوباره در رو می بندم . گاهی کتاب میخونم اما انگار خوابم . یه کوفتگیه بدیه .

من مریض شده ام .

خدایا کمک ...

نوشته شده به قلم نگین در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 11:55 | لینک ثابت |

در شبان غم تنهایی خویش

عابر چشم سخنگوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زامر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو موج دریای خیال

کاش با زرورق اندیشه

شبی از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر میکردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو

سر شار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنچه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی میجست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو تهی میشدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران

پوشانده آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران

دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت

افسوس

سخت دلگیر تر است ...

شوق باز آمدن سوی تو ام هست اما

تلخ سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ خیالم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ خیالم بسته

وای باران ! باران!

شیشه پجره را باران شست.

از دل من اما...... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سر بیرنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران ! باران !

پر مرغان نگاهم راشست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را

در رویاها می بینم

و ندایی که به من میگوید :

"گرچه شب تاریک است ...دل قوی دار سحر نزدیک است "

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحمان داس به دست

اولین تابشش از دیده ی من

شبنم خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاس منی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟ 

نه.

 از آن پاک تری

تو بهاری؟

نه.

بهاران از توست.

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

سبزی چشم تو دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز !!

در من این سبزی هذیان از توست

سبزی چشم تو تحدیدم کرد

حاصل مزرع سوخته برگم از توست

زندگی از تو

مرگم از توست

سپس سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را

ویرانه می کاود

من به چشمان خیال انگیزت موتادم

و در این راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه

سرگشتگی ام بی ان گوهر مقصود چرا ؟

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را دریابم

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار

کاروان های فرو مانده ی خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را

تو اگر باز کنی پنجره را-

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را.....

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را باخود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شوکت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگیش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را 

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از کودکی و سادگی است

چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسکهایش

می رقصد !!

کودک خواهر من

امپراطوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من

نام تو را میداند

نام تو را می خواند !

گل قاصد آیا

با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سر چشمه نمیگردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را

صبح دمید .

چه شبی بود و چه فرخنده شبی بود آن شب

دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید :

"زندگی رویا نیستزندگی زیباییست"

میتوان بر درختی تهی از بارون

 پیوندی

میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی

بذری ریخت

میتوان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

بیزار از این فاصله هاست

قصه ی شیرینی است

کودک چشم من از قصه ی تو میخوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

-باز هم قصه بگو !

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم

و در خواب روم

گل به گل

سنگ به سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد

رفته ای اینک اما آیا

باز برمیگردی؟

چه تمنای محالی دارم- خنده ام میگیرد!

چه شبی بود و چه روز افسوس ! 

تابستان درازی بود

روزها شوری داشت

ما قناریها را

از درون قفس سرد رها میکردیم

ارزو میکردم

دشت سرشاری ز سر سبزی رویاها را

من گمان میکردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی ست.

من چه میدانستم

هیبت باد زمستانی هست.

من چه میدانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی ؟

سبزه یخ می زند از سردی دی ؟

من چه میدانستم

دل هر کس دل نیست؟

قلبها صیقلی از آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند ؟

از دلم رست گیاهی سر سبز

سر بر آورد

 درختی شد

نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز

این بر آورده درخت اندوه

-حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی !

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیت ها

که به اسانی یک رشته گسست

چه امیدی ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناریها را پر بستند در بند

که پر پاک پرستو ها را بشکستند

و کبوتر ها را

آه ...

کبوتر ها را ...

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست 

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری.

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد.

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی...

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

میتوانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی باد می مانم

من به سرگردانی ابر می مانم

من به اراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی اما خواب نوشین کبوتر ها را

در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد برگ درختان را میگفت

باد با من میگفت :

"چه تهیدستی مرد !"

ابر باور میکرد

من در ایینه رخ خود

و به تو حق دادم

آه می بینم

می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟----- هیچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟------ هیچ.

تو همه هستی من 

تو همه زندگی من هستی 

تو چه داری؟ ---همه چیز.

تو چه کم داری؟---هیچ.

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو میکردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا میخوانی؟؟؟

نه دریغا هرگز !

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.

( کاشکی شعر مرا میخواندی
)

بی تو من چیستم ؟-----ابر اندوه

بی تو سرگردان تر از پژواکم در کوه

گرد بادی ور دشت

برگ پاییزی در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم 

از نسیم سحری بی سامان

از نسیم سحری سرگردان

بی تو پنداری سنگم ؟

نه !

بی تو اشکم ، دردم ، آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من

دل با شوق

نه مرا به لب

بانگ شادی نه خروش

بی تو دیو وخشت هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و ندر این دوره ی بیدادگری ها هر دم

کاستن ، کاهیدن ، کاهش جانم کم کم

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم

مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

روی تو را کاشکی میدیدم.

شانه بالا زدنت را ــ بی قید

و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر که عجب !

عاقبت مرد !!

افسوس ...

کاشکی می دیدم

من به خود میگویم

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

من سفر میکردم

و در آن تنگ غروب

یاد میکردم از آن

تلخی گفتارش در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اینک کوهی سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز میگردم و صدا می زنم

"آری باز کن پنجره را ، باز کن پنجره را ، در بگشا"

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ ،

به گلستان آمد

سبز برگان درختان

همه دنیا را شمردیم هنوز

من صدا می زنم :

"اری باز کن پنجره را ، باز آمده ام ، پس از رفتنها ، با چه شور و چه شتاب ، در دلم شوق تو "

داستان ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم ، می رفتم

تنها ، تنها ...

و صبوری مرا

کوه تحسین میکرد

من اگر سوی تو بر میگردم

دست من خالی نیست

کاروان ها محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز خواهم گشت

تو به من خندیدی

من صدا می زنم :

"آری باز کن پنجره را"

پنجره را می بندی

با من اکنون چه فرامو شی هاست

چه کسی میخواهد

من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد

 خانه اش ویران باد.

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

از کجا که من تو

مشت رسوایان را وا نکنیم ؟

من اگر بر خیزم

تو اگر برخیزی

همه بر میخیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟

چه گسی با دشمن ستیزد ؟

چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن آویزد ؟

دشت ها نام تو را میگویند

کوه ها شعر مرا میخوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دم سردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخت از متلاشی شدن دوستی ست

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور و جدایی با درد

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور ؟!

سینه ام آیینه است

با غباری از غم

تو به لبخندی از این

آیینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر میسازد

آه مگذار دستان من

آن اعتمادی که به دستان تو دارد

به فراموشی ها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپیدی دستت

دست پر مهر مرا

سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم

آّه

با تو اکنون چه فراموشی ها

با من اکنون چه نشستن ها

چه خاموشیهاست

تو پنداری که خاموشی من

هیبت برهان فراموشی من

و من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند ... !!

---------------------------------------------------------------------------حمید مصدق----------------------

دستم ترکید . خیلی وقته اینحا هستم . آآآآآآآی دستم . میخواستم شعرو تیکه تیکه ش کنم آخه خیلی زیاده ولی گفتم اینطوری لطفش از بین میره

امیدوارم برای خوندنش وقت داشته باشین و همه ی این شاهکارو بخونید ... امیدوارم اگر یه خورده شم خوندین یه روزی که وقت داشتین برگردین بقیه ش رو هم بخونید

از اینکه منو از تنهایی در می آرین ممنونم 

 

نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 21:0 | لینک ثابت |

درون بعد هستي بشر در گوشه ي محراب خواهش هاي جان افروز

نشسته درپس سجاده صد نقش حسرت هاي هستي سوز

به شصتش خوشه ي پر بار تسبيح تماناهاي رنگارنگ

نگاهي ميکند سوي خدا از آرزو لبريز

به زاري از ته دل يک "دلم ميخواست"ميگويد

شب و روزش دريغ رفته و اي کاش آينده است

من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغاني ست

زمين و آسمان نور باران است

ز هر سو نوشخند اختران در جلجراغ ماه مي ريزد

کبوتر هاي رنگين بال خواهش ها بهش پرگل انديشه ام را زير پر دارند

 صفاي معبد هستي تماشايي ست

جهان در خواب تنها من در اين معبد در اين محراب

دلم ميخواست بند از پاي جانم باز ميکردند

که من تا روي بام ابرها پرواز ميکردم

از آنجا با کمند کهکشان تا آسمان عرش ميرفتم

در آن درگاه در خويش را فرياد ميکردم

که کاخ صد ستون کبريا لرزد

مگر يک شب ار اين شبهاي بي فرجام ز يک فرياد بي هنگام

به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد


دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود


خدا با بنده هايش مهربانتر بود


از اين بيچاره مردم ياد مي فرمود

دلم ميخواست زنجيري گران از بارگاه خويش مي آويخت

که مظلومان خدا را پاي آن زنجير ز درد خويش آگاه ميکردند

چه شیرین است وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خود میگیرد

چه شیرین است ... اما من ،

دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه

ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را نمی چیدند

دلم میخواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم میخواست مردم در همه احوال آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی گردند

کمر بر قتل همدیگر نمی بستند

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

از این خون ریختن ها ، فتنه ها ، پرهیز میکردند

چو کفتاران خون آشمام کمتر چنگ و دندان تیز میکردند

چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است

چه شیرین است وقتی زندگی خالی  زنیرنگ است

دلم میخواست مرگ را از دامن امید ما کوتاه میکردند

در این دنیای بی آغاز و بی پایان

در این صحرایی که جز گرد و غبار راز ما نمی ماند

خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان میداد

همین ده روز هستی را امان میداد !!

دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان میداد !!

دلم میخواست عشقم را نمی کشتند

صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند

چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمیکردند

به باد نامرادی ها نمیدادند ، بعید یاری نمی خواندند

به صد خواری نمی خواندند ، چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم میخواست یک بار دیگر او را در کنار خویش میدیدم

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد

غم گرمش تنها نگاه دلم را جستجو میکرد

دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین

هستی ام را زیر و رو میکرد

دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت

پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا میکرد

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد

بهشت عشق می خندید ، به روی آسمان آبی آرام

پرستوهای رنگین بال پرواز میکردند

به روی بام ها ناقوس آزادی صدا میکرد

مگو این آرزو خام است

مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

وگر این آسمان در هم نمی ریزد

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

فریدون مشیری

       

سلام !! راستش میدونید . من خودم زیاد با این شعر موافق نیستم . به نظرم این فریدون مشیری قاتی کرده !! یا اینکه نمیدونم شاید اصلا خدا رو نمی شناسه ولی خب اولای شعرو خیلی دوست دارم . واسه همین گفتم کامل بنویسمش .

التماس دعا

نوشته شده به قلم نگین در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 9:25 | لینک ثابت |

هیچ کس تنها نیست

  هی ! تو را می خوانم ،

  تو که در کنج سکوت

 خانه ای ساخته ای بی در و بی پنجره از جنس عزا !

  اشک تنهایی و غم ریخته ای ؟

  از چه اینگونه پریشان شده ای ؟

 باید اینجا به جفا عادت کرد

 یک قناری به قفس هم که شود می خواند

 هم صدا با همه ذرات طبیعت تو بخوان

 من به این معتقدم

 که کسی تنها نیست ،

 چون خدا هست ، همین نزدیکیست

 بی گمان از رگ گردن به تو نزدیک تر است

 می توان بویش کرد 

 هیچ کس تنها نیست ،

 چون خدا هست ، همین نزدیکیست ...

نوشته شده به قلم نگین در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 16:50 | لینک ثابت |

جالبه 

صبح شهادت حضرت زهرا عطیه زنگ زد خونه مون اول معذرت خواهی کرد که این دو شبه سرش شلوغ بوده و نتونسته آدرسو بهم بده که برا روضه برم خونه شون ... آخه از خیلی وقت پیش بهش قول داده بودم که حتما یه شب روضه میرم خونه شون . زنگ زد و آدرس داد . من خیلی خونسرد بهش گفتم که نمیام و دقیقا در حالی که داشتم مثلا شیمی میخوندم و یه فنجون قهوه ی داغ بهم خیلی مزم میداد    آخه از خیلی وقت پیش جایی دیگه دعوت بودم . ازش کلی معذرت خواهی کردم . اما انگار ول کن نبود و داشت بد جوری رو اعصابم راه می رفت    خلاصه آدرسو نوشتم و سوالی که تو مغزم سنگینی میکرد رو ازش پرسیدم . جواب مثبت بود . گفتم پس دیگه عمرا اگه بیام چون تو حس تنفری که دارم رو میدونی !!    کلی اصرار کرد . گفتم یا من یا اون . گفت قول میدم ببرمت تو اتاقم چشاتم بهش نیفته !! قبول کردم گفتم اگه مامان راضی شد میام .

شیمی رو گذاشتم کنار . تو دلم یه جوری شده بود انگار واقعا اون چیزی نبود که به زبون می آوردم   نمیدونم چم شده بود . اول پاشدم لباسامو گذاشتم آخه تا شب انقدری نمونده بود و بعد رفتم تو حموم و سشوارو با خودم بردم . خیلی واسه موهام وقت گذاشتم واقعا دیگه خسته شده بودم . آخه این موهای بلند من خیلی بد قواره است . بدون سشوار وضع بدی دارن اما وقتی سشوار میکشم واقعا همه ازم تعریف میکنند . بعضی وقتا اونقدر نگام میکنند که واقعا کلافه میشم   . بعدش رفتم تو حیاط . مامان و بابا و فواد و مامان بزرگ تو حیاط بودن . پیششون نشستم . بابا کلی بوسم کرد منم حالم از بوس به هم میخوره اما وقتی بهش بگی که بوست نکنه بهش بر میخوره !! خلاصه دیگه کلافه شده بودم فجیع میخواستم    ... آره . مامان گفت : میخوای بری مهمونی ؟ اونم امروز ؟  خجالت کشیدم . راست میگفت مامان ...  اما چیکار کنم ؟ همه ش تقصیر این ...  

جریانو به مامان گفتم . گفت که می برمت . انگار واقعا اونی که آرزوشو داشتم بهش می رسیدم ...    . اذان گفتن . قرار بود بعد از نماز اونجا باشم تا ساعت ۱۱ و نیم آخه قرار بود شام هم بدن .

نماز خوندم . مامان بزرگ رو سوار کردیم و راه افتادیم . ساعت ۹ بود . انگار دیر بود . مامان که آدرسو نگاه کرد برگشت عقب و کلی نگام کرد . گفتم چی شده ؟ گفت : یعنی تو به عقلت نرسیده که ازش بپرسی قیطریه شمالی یا جنوبی ؟!  انگار غم عالم افتاد تو دلم . . .    گفت تو این ترافیک باید هم قیطریه شمالی رو بگردیم هم جنوبی تا این کوچه ی فلان رو تویکیش پیدا کنیم آیا بکنیم آیا نکنیم    بد شانسی محض . یعنی فقط خدا میدونه که به من چی گذشت ... کلی صلوات نذر کردم  !! تازه هر چی هم به موبایل عطیه میزدم ور نمیداشت .

نیم ساعت بیشتر داشتیم میگشتیم . تازه وسط راه تصادف هم کردیم ولی خدا رو شکر اون آقای فهمیده گفت هیچ عیبی نداره و من کلی دعاش کردم .. خیلی . دیگه واقعا داشتم گریه میکردم  کلی به این چیزا هم فکر کردم و بد بختیه خودم :   جالبه . شانس من واقعا ... لا به لای اون غصه ها و حرص خوردنا یهو ..... نه انگار واقعا خودش بود خود خودش !! کوچه رو پیدا کردیم . باورت میشه ؟؟    ساعت ۱۰ و نیم بود که بالاخره من رسیدم . پاهام میلرزید واقعا می ترسیدم . نمیدونستم قراره چی بشه . آیا اون با دیدن من خوشحال میشد یا نه ؟!    نمیدونم !!  واقعا آدم غیر قابل پیش بینی ایه !

رفتم تو . عطیه منتظر بود . بهم لبخند زد . رفتم تو . از جلو همه گذشتم بدون اینکه به هیچ کودومشون نیگاه کنم می ترسیدم این طوری بد باشه . کلی سرش داد زدم با این آدرس دادنش .    بهم گفت : داد زدنت تموم شد ؟! گفتم : آره     گفت : خانوم غایی بهم زنگ زد گفت شوهرش دیر میره خونه ماشین نداره واسه همین نمیاد  ... . . . . .  خدایا !! تو که هستی که من اینگونه بی تو بی تابم ؟ بی تو بسان قایق سر گشته ی روی گردابم ..  خدایا . میخواستی به من بفهمانی . آه زهرا جان چه زیبا و به یاد ماندنی به من آموختی که تو را به دیگران نفروشم که خالصانه فقط برای تو باشم کنیز تو ...

اون شب با اینکه معنای واقعی دافعه بین دو ذره ی باردار یعنی یکی من و یکی خانوم غایی رو فهمیدم ولی بهترین درسها رو یاد گرفتم ... بهترین ها رو !!

شاید یک هدیه بود ... یه هدیه از طرف کسی که آن شب دفن میشد ... یه هدیه ی آسمانی 

ممنونم بی نهایت ... 

راستی خانومها آقایان . توجه توجه :نظرتون درباره ی آهنگ وب چیه ؟! من که خیلی دوسش دارم . هر وقت می شنومش گریه ام میگیره ... کلی احساس داره . خیلی هم سوزناک خونده شده ...

بچه ها . اوضام نامناسبه . این چند روزه اتفاقای بدی افتاده . برام دعا کنید خیلی زیاد خیلی زیاد . واقعا به دعاتون محتاجم . الانی که هیچکس رو ندارم حداقل واسم یه کوچولو دعا کنید . احساس میکنم هیچ اختیاری تو زندگی ندارم ... شما جای من بودین چی کار میکردین ؟!  واسم دعا کنید ... دعا

زهرا جان . الگویم تنها تو بوده ای و بس سعی داشته ام همیشه پیرو راه تو بوده باشم . پس حال که فقط تو را دارم ، تو دستم را بگیر . تو در آغوشم بگیر و پناهم ده ... ای پناه بی پناهان !!

نوشته شده به قلم نگین در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 16:45 | لینک ثابت |

مادر ! مرا از عاشورا مترسان ، مرا به کربلا دلداری مده . عاشورا اینجاست ... کربلا اینجاست ...

اگر کسی جرات کرد در تب و تاب مرگ پیامبر خانه ی دخترش را به آتش بکشد ، فرزندان او جرات میکنند خیمه های ذراری پیامبر را آتش بزنند

من بچه نیستم مادر ! شمشیرهایی که در کربلا به روی برادرم کشیده می شوند ، ساخته ی کارگاه سقیفه است ! نطفه ی اردوگاه ابن سعد در مشیمه ی سقیفه منعقد میشود

اگر علی اینجا تنها نماند که حسین در کربلا تنها نمی ماند ...!

حسین در کربلا میخواهد با دلیل و آیه اثبات کند که نوه ی پیامبر است . پیامبری که تو در خانه ی او و در حریم او مورد تعدی قرار گرفتی . تعدی به حریم فرزند پیامبر سنگین تر است یا نوه ی پیامبر ؟!!

مادر ! در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار قرار نمیگیرد خودت گفته ای ما حداکثر تازیانه میخوریم اما میخ آهنین سینه هامان را سوراخ نمیکند !

وقتی تو را از پشت در بیرون کشیدند من میخ های خونین را دیدم . نگو گریه نکن مادر ! باید مرد در این مصیبت باید هزار بار جان داد و خاکستر شد ما سخت جانی کرده ایم که تا کنون زنده مانده ایم !!

نگو که روزی سخت تر از عاشورا نیست . در عاشورا کودک شش ماهه به شهادت میرسد اما تو کودک نیامده ات به شهادت رسید

من دیدم که خودت را در آغوش فضه انداختی و شنیدم که به او گفتی : مرا بگیر فضه که محسنم را کشتند !!

پیش از این اگر کسی صدایش را در خانه ی پیامبر بالا میبرد وحی نازل میشد که پایین بیاورید صدایتان را . اگر کسی پیامبر را به نام صدا میکرد وحی می آورد که نام پیامبر را با احترام بیاورید . هنوز آب تغسیل پیامبر خشک نشده خانه اش را آتش زدند ... آن آتش که که عصر عاشورا به خیمه ها میگیرد مبداش اینجاست !!

دختر اگر درد مادرش را نفهمد که دختر نیست ... من عاشورا را میان درو دیوار دیدم وقتی که ناله ی تو به آسمان بلند شد . بعد از این هیچ عاشورایی نمی تواند مرا اینقدر بسوزاند ....

...و اکنون تو چون کشتی شکسته پهلو گرفته ای ...

قبول کن که غم عاشورا هر چه باشد به این سنگینی نیست  !! پدر به هنگام تغسیل روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و پهلویت را ... و پدر را و ما را از این پس هزار عاشوراست ...

گزیده ای از کتاب کشتی پهلو گرفته

نوشته ی سید مهدی شجاعی

التماس دعا

نوشته شده به قلم نگین در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 17:55 | لینک ثابت |

هنوز هم به یاد تو در کوچه های پر از حسرت می نوازم ...

 هنوز هم وقتی نیستی که ببینی بی تو بودن را چگونه سر میکنم ، به یادت الهه ناز را میزنم ...

به یاد آن روزهایی که با عادت پر از مهرت اشک از دیدگانم میزداییدی ، اشک می ریزم و می خوانم ...

هنوز هم به یاد آن لحظه که دست در دستم میگذاشتی و با نگاهی مانده به کهکشان ، مرا الهه ناز خود میخواندی ، خیره به دوردستها ، می نوازم ...

هنوز هم به یاد تو ، به یاد اشکهایی که برایم میریختی در آرزوهای محال ، هنوز هم به یاد برقشان در چشمان پر از التماست ، آه میکشم و می خوانم ...

هنوز هم به یاد دستان توانایت که چگونه آرشه را میکشیدی ، هنوز هم به یاد حرکتشان که چشم را خیره میکرد ، می نوازم ...

تا باور کنی سر نوشت خسته است از نفرین های گاه و بی گاهم !

 باز ای الهه ناز

                                      با دل من بساز

                                                    کین غم جانگداز

                                                                       برود ز برم

گر دل من نیاسود

                                          از گناه تو بود

                                                        بیا تا ز سر

                                                                  گناهت گذرم

تو الهه ی نازی در بزمم بنشین

                                                   من تو را وفادارم بیا که جز این

                                                                                    نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر

                                                 به خدا اگر از من نگیری خبر

                                                                                نیابی اثرم

میکنم دست یاری به سویت دراز

                                                     بیا تا غم خود را با راز و نیاز

                                                                                  ز خاطر ببرم   

گر نکند تیر خشمم دلم را هدف

                                                 به خدا همچو مرغی پر شور و شرف

                                                                                         به سویت بپرم

آنکه به غمت دل ببندد جز من کیست ؟

                                                           ناز تو بیش از این برای چیست ؟

 

 

 

                         

 

نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 20:4 | لینک ثابت |

این پای را بگو از ارتعاش بایستد ، این دست را بگو که دست بدارد از این لرزش مدام ، این قلب را بگو که نلرزد ، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد .

این دل بی تاب را بگو که فاطمه هست ... نمرده !!

زیستن بی تو چه سخت ... ماندن بی تو چه دشوار ...

زمین با چه دلی تو را در خویش میگیرد و متلاشی نمی شود ؟!

چه شبی است امشب خدایا !! این بنده ی تو هیچگاه اینقدر بی تاب نبوده است . چه کند علی با این همه تنهایی ؟!

از اینجا بدان سمت که صدای " الی ... الی ... " می آید ، این صدای خداست ... خدا فاطمه را به سوی خویش میخواند ...

ای خشتها ! میان من و فاطمه ام جدایی می اندازید ؟!

پرنده ی جانم زندانی این آشیان تن شده ای کاش جان نیز همراه این ناله های جگر سوز در می آمد .

فاطمه جان ، چطور بگویم ؟! فراق تو سخت است . تاب آوردنی نیست . ای اشک همیشه ببار ... ای چشم هماره همراهی کن ... غم از دست دادن دوست ، جاودانه است ...

فاطمه جان . چه سود که در کنار قبر تو بایستم و با تو سخن گویم و جوابی نشنوم ؟! چه شده است تو را ؟! آیا سنت دوستی را فراموش کرده ای ؟!

ای کاش علی را غریب و خسته و تنها رها نمیکردی ...

برگرفته از کتاب کشتی پهلو گرفته

نوشته سید مهدی شجاعی

نوشته شده به قلم نگین در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:33 | لینک ثابت |

معبودا !!

آنکه میگفت دوستم دارد ، مرا در تنهاترین تنهایی هاییم ، تنها گذاشت ...

تو ببین و بدان که چگونه مرا و این دل شکسته ام را بین انبوه پاییزی ها ...

تو ببین و او را نیز تنها بگذار !!

این جماعت دل مرا شکسته اند ... خاطرم را پریشان ساخته و مرا و جانم را در این بی کسی ها رها کرده اند 

 

تو ببین و بمان با من که :

الهی و ربی من لی غیرک ؟!

نمیدونم چرا دیگه حال ندارم بنویسم

ولی حتما در اولین فرصتی که خدا توفیق داد ، حتما قشنگ ترین آپ ها رو میکنم

التماس دعا ... امتحانای من کم کم داره شروع میشه واسم دعا کنید که خوب بدم .

همیشه آبی باشید ... 

نوشته شده به قلم نگین در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:13 | لینک ثابت |

دلم گرفته ... امروز یه جوریه !

یکی از روزهای خوبه خدا که یه نعمته واسه اینکه هر روز داریم یه روز به ظهور نزدیکتر میشیم و این نعمت بزرگیه

اما چرا من قدر این روزهای خوب و دوست داشتنی و بهاری رو نمیدونم ؟!

خدایا !! بار الهی !!

التماس اشکهایم را میبینی که چگونه مهر دستانت را می طلبند ؟! میبینی که پس از روی گرداندن و شکستن عهدهایی که با تو بستیم ، به کدامین فلاگتها کشیده شده ایم ؟!

خدای خوبم !! می بینی چگونه باران چشمهایم در میان کویر خشکیده ی دلم اشک می بارد و می بارد ؟!

مرا می بینی ؟! خدا تو خود میدانی تا به حال چه محبت ها که کردم و در مقابل چه دلها که شکستم ، میدانی چه خوبی ها کردم و بدی ها ندیدم ولی در عوض همه را با پوچ عوض کردم !

خدایا !! کفر نمیگویم . پریشانم ... تو خود میدانی که ماندن در دنیا و انسان بودن چه دشوار است ...

۱۵ سال زندگی بس نیست ؟! خدایا ... ؟

بس است ... برایم بس است . مگذار بیشتر از این رنج کشم نه از عذاب گناهانم که از دوری تو ...

و از دوری تو ...

و از دوری تو ...

چه دردهاست که به سینه دارم از دوری تو ...

نوشته شده به قلم نگین در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:46 | لینک ثابت |

به سراغ من اگر می آیید         ،

              پشت هیچستانم !!!

پشت هیچستان جایی ست ،

        پشت هیچستان رگهای هوا ، پر قاصدکهایی ست ....

که خبر می آرند از گل و افشره ی دورترین بوته ی خاک ....

        روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست ...

که صبح ،

            به سر تپه ی معراج شقایق رفتند ...

 

پشت هیچستان ،

         چتر خواهش باز است !

آدم اینجا تنهاست ...

ور در این تنهایی ،

           سایه ی نارونی تا ابدیت جاری ست ...

به سراغ من اگر می آیید ،

                 نرم و آهسته بیایید ...

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من ...

                          

 

نوشته شده به قلم نگین در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:52 | لینک ثابت |

سلام ، منزل خداست ؟

این منم مزاحمی که آشناست ...

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی ...

هنوز پشت خط در انتظار یک صداست ...

شما که گفته اید پاسخ واجب است !

به ما می رسد ... حساب بنده هایتان جداست ؟!

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ...

خرابی از دل من است ... یا که عیب سیم هاست ... ؟!

چرا صدایتان نمی رسد ؟ کمی بلند تر !

صدای من چطور ؟! خوب و واضح و رساست ؟!

اگر اجازه میدهی برایت درددل کنم ...

شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست ...

 

 

نوشته شده به قلم نگین در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:48 | لینک ثابت |

با یاد و نام او آغاز میکنم

مهربانا ! آنگاه که سوخته جان خنکای مرهمی شدی بر زخم دلی و آنگاه که اشک ریزان گلخنده ی شوقی شدی بر گونه ی خیسی ، نگاه بی انتهای هزاران هزار چشم منتظر را به لحظه ای مهربان ماندن بر عرصه ی زندگی حک نمودی و از واپسین لحظات امید که جای خود را به کوله باری از عشق داده بودند ، مددی دوباره خواستی تا عطر گلهای یاس به پیشکش حضورت آیند ...

امروز ۲شنبه ، ۲/۲/۱۳۸۷ :

کلاس نداشتیم دلم برای اشک ریختن تنگ شده بود . یکی از بچه ها که دختر خانوم لباف است ، اومد پیشم حرفایی زد که اشکامو در آورد . گفت بعضی اوقات به خاطر این دلت میگیره که دل کسی ازت گرفته و یا شاید هم به خاطر اینه که گناهی مرتکب شدی ولی ختی میتونه به خاطر این دلت بگیره که در همون لحظه دل امام زمانت گرفته ...

میگفت اشک یک نعمت بزرگه هم آدم رو خالی میکنه هم آدم رو پاک میکنه و هم واقعیت آدم رو به خودش نشون میده ...

میگفت خدا همه ی مخلوقات رو آفرید که همه دوسش داشتن اما انسان رو آفرید که خدا دوسش داشته باشه

میگفت روز قیامت ، عده ای از بنده ها هستند که وقتی بهشون میگن برن تو جهنم در راه رفتن مرتب سرشونو بر میگردونند و به پشت سرشون نگاه میکنند و به خدا میگن : خدایا در دنیا آنقدر امید به رحمتت داشتیم که باورمان نمی آمد روزی ما را به جهنم بیفکنی و عده ای هم هستند که وقتی بهخ آنان فرمان داده میشود که به جهنم وارد شوند به سوی آن میدوند و میگویند در تمام دنیا معصیت خدا را کردیم حال میخواهیم برای یک بار هم که شده فرمانش را اطاعت کنیم ...

میگفت توی این دنیا تنها درسی که مرور نمیشه و درس داده نمیشه اینه که بهت یاد بدن چه جوری خودت باشی ... و این سخت ترین درسهاست ...

این حرفها چه راست چه دروغ اشکهامو در آورد

و مهمتر اینکه وقتی همه ی بچه ها سر کلاس بودن و من و زهرا داشتیم حرف میزدیم مشاورمون عصبانی اومد دعوامون کرد و گفت چرا اینجایین و وقتی زهرا بهش واقعیت رو گفت از معلممون برامون وقت گرفت که چند دقیقه ی دیگه رو بیرون کلاس بمونیم و حرف بزنیم . این برام غیر قابل باور بود ...

از همه التماس دعا دارم .

یا حق ...

نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 16:22 | لینک ثابت |

الهی ، گاهی نگاهی !

امروز داشتم کتاب " کشتی پهلو گرفته " رو میخوندم .

کتاب آقای تیجانی رو تموم کردم : ... آنگاه هدایت شدم .

به همه ی کسایی که اهل دل اند و امید به رحمت خدا دارند این کتاب رو توصیه میکنم .

امروز نرفتم مدرسه . از همه متنفر شدم . دلم میخواد سرمو بزارم و بمیرم ! میخوام یه شب بخوابم و چشامو بزارم رو هم و دیگه بیدار نشم . آخه این زندگی پر فلاکت تا کی ؟!

یا ابن الحسن ! نمی آیی ؟ ما را از این تنهایی و غربت نجات نمی بخشی ؟ ای تنها ترین تنهایان و ای غریب ترین در میان غریبان ! انتظار تا کی ؟ ما را به لطف و برکت وجودت مشعوف نمی سازی ؟

خدایا ! تو را قسم به برکت گندم زار مرا در این سال به گونه ای بساز که برای صلح بکوشم ... هر کجا نفرت هست عشق شوم . هر کجا نا امیدی هست ، روزنه ای از امید ... و هر کجا کینه هست ، مهربان باشم و بخشنده ...

خداوندا تو را قسم به آن چیزی که آفریدی ، چگونه باز سال دیگری را بدون او گذرانیم ؟ اشکهامان را که از این دل اسیر بز می خیزد نمی بینی ؟ نمیبینی که به کدامین ضلالت آشکار کشاندنمان و ما صم بکم عمی این راه را می رویم نه به دنبل فانوسیم و نه اسم اللهی که هدایتمان کند ؟

خداوندا می بینی چکونه ظالم بر مظلوم احاطه یافته ؟ عدالت حیدری را چه شده ؟ خدایا می بینی چگونه دارا بر فقیر حکم میراند ؟ می بینی از کودکان ۵ ساله تا پیر مردان ۶۰ ساله و بیوه زنان ، گدایان از هر کجا می رسند ؟

روزیشان چه شده ؟ خدایا غضبت را همچنان که بر آل یوسف و نوح و بر لوط و بنی اسرائیل و  غیره و غیره نشان دادی ۷ نشانمان مده که آری ما مردمی گمراه بودیم و هستیم و ما به تو بد کردیم و به لطف تو پشت کردیم ولی تو خود به خوبی خود ، بدی هامان را ببخش !

خدایا ! آن هنگام که در گردبادهای سهمگین ، حق در زیر پای مردم ، کعبه در پشتشان ، پیامبر در زوایای غفلت زده و زنگار گرفته ی دلهاشان و شیطان در عقول و چشمها و گوشهاشان جای میگرفت ، ارمغانی از جنس نور را مژده یمان دادی ...

اما پنهانش ساختی و این چه بدتری است از مجازاتهایت ؟

خداوندا ! ما را به خاطر تمام عهد شکنی هامان ببخشای ...

باشد آن روز که مژده دهیمان به این ندای شیرین :

الا یا ایها العالم ، انا المهدی ... انا المهدی ... 

نوشته شده به قلم نگین در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 18:53 | لینک ثابت |

امروز ارائه ی پروژه ها بود . با فاطمه و ملیکا کلی دعوام شد . راستی امروز فاطمه ی عزیزم رو اصلا ندیدم . آخه اونم همش پیش فاطمه برومند بود . داشتن به هم سر کلاس نامه رد و بدل میکردند که دستشون به هم نمی رسید . یه دفعه فاطمه ازم خواست که نامه رو بدم به فاطمه برومند چون من بهش نزدیکتر بودم . خیلی ساده و صادقانه میگم که خداییش دلم واسه صدا کردن فاطمه برومند تنگ شده بود . صداش کردم اول احساس کرد اشتباهی شنیده بعد دوباره صداش کردم در حالیکه نامه رو به طرفش دراز کرده بودم . ناباورانه برگشت . احساس کردم تو چشماش خوندم که میخواد حرفامو بشنوه . وقتی دید نامه از طرف فاطمه است خیلی عادی برخورد کرد

دلم گرفته ... خدایا آیا من اشتباهی کرده م ؟ خدایا آیا من تعصب بی جایی داشته ام ؟

خدایا مرا می بخشی ؟

امروز ... در غیبت همه اشک ریختم ... فاطمه بهم گفت که من یه هفته س که نگینمو ندیدم . منم با خودم گفتم عوضش یه هفته س که فاطمه تو دیدی ...

اشک ریختم ... همدم من کی بود ؟ همراهی که مرا از التماس اشکهایم و از بی کسی هایم نجات بخشد چه کسی بود ...؟

نرگس عزیزم که نمیدانم با کدامین کلام شعف داشتنش را ابراز کنم ... ؟!

میدونم از حرفام هیچی نفهمیدید براتون توضیح میدم ... اگر مشتاق شنیدنید ...

یه نظر خواهی در مورد وبلاگ هم میخوام . وبلاگم رو چه جوری می بینید ؟ دوست دارید از من چی بشنوید ؟ خواهشا تو نظرات بهم بگین .

                                         

نوشته شده به قلم نگین در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 16:22 | لینک ثابت |

خبر آمد خبری در راه است

خرم آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید ...

پرده از چهره گشاید شاید ...

 

نوشته شده به قلم نگین در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 13:38 | لینک ثابت |

کمترین حد معرفت خدا ، فطرت آدمیان است که می فرماید او یکی ست و خالقش الله است .

معرفت که در وحود آدمیان جای میگیرد ، دست خود خداوند است . هر کس به اندازه تلاشش قسمتی از معرفت او را در وحود خود جای میدهد . شناخت خداوند یگانه به معرفی خودش بستگی دارد . مخلوقیکه محدود است و ناتوان ، نمیتواند خالق نا محدودش را در عقل ناقص خویش درک کند .  

شناخت خداوند همچون جاده ایست که در دو طرفش پرتگاهی وجود دارد ۲ حد برای نیفتادن از این دو پرتگاه وجود دارد :

۱- حد تعطیل : به معنای این است که از ذهن دور شود که این جهان خالقی ندارد همه ی آ فاق و انفس خالق میخواهد . روشن ترین حقیقت هستی الله است . نور آسمانها و زمین از پرتو وجود اوست . در پرتو نور او همه چیز روشن و در سایه نور او نورهای دیگر دیده می شوند

۲- حد تشبیه : به معنای این است که شهادت دهد خداوند وجود دارد و شبیه چیزی نیست . چیزی شبیه او نیست و او در عقل ناقص من نمی گنجد

این فرد که این سخنان را می گوید در حال حرکت در وسط راه است . اگر من خدا را از حد عقل خود خارج ندانم و بگویم چیزی شبیه اوست یا او شبیه چیزیست ، به بت پرستان می مانم . با این تفاوت که آنان بت های خویش را می بینند ولی تب من وصفی است که در ذهن خودم آن را ساخته ام و من برای همین بت است که نماز میگزارم

ولی اگر خداوند را خارج از خودم بدانم ، برای اوست که نماز میگزارم و الله اکبر میگویم . نه به معنای اینکه خدا بزرگتر است بلکه به این معنا که بزرگتر از آن است که وصف شود . اوست که در منضر اعلی نشسته . از همه چیز جداست . زیرا که او خداست و ما مخلوق اوییم . این خدای حقیقی در تصور من گنجانده نخواهد شد . کسی است که فکرها به او راه نمی یابند و چشمها قادر به درک او نیستند . زبانها لال اند از اینکه بخواهند غایت صفت او را بگویند . عقلها نمی توانند کنه معرفت او را درک کنند . . .

امام رضا (ع) می فرماید : هر آن چیزی که با وهمهایتان آن را ساختید و تجزیه اش کردید ، در دقیقترین معناها ، باز هم یک مخلوق و ساخته ایست مشابه خودتان و به خود شما برمیگردد .

نسبت مخلوقات به خداوند ، نسبت کوچک به بزرگ نیست ، نسبت قطره به دریا نیست که اگر چنین باشد ، من شبیه اویم اگرچه او از من بسیار بسیار بزرگتر باشد

این طور نیست که او بی نهایت باشد و من زره ای از آن بی نهایت . او از من جداست و من نیز جدا از اویم . هر چیزی را که خداوند آن را داراست ، مخلوقات آن را ندارند فقط لفظ آن مشترک است ! ولی حقیقت آن ، یکی نیست . در لفظ یکیست تا بتوان خدا را خواند و صدایش زد : یا عالم یا قادر یا قاهر و... این که میگویم خداوند عالم است ، فقط میفهمم که او حاهل نیست . نمیتوانم علمش را که در آن به حیرانی می افتم ، درک کنم .

امام رضا (ع) می فرماید : فکل ما فی الخلق لا یوجد فی الخالق : هر آنچه در مخلوقات می یابی ، در خالق آنان نخواهی یافت !

حضرت زهرا (س) می فرماید : منزه است آن کسی که جای پای مورچه را روی سنگ تشخیص میدهد  و آن کسی که رد پرنده را در هوا می بیند !

این خدای بزرگ ، به لحظه ای از من جدا نمیشود . آن دستمال تو جیبی که هر لحظه محتاجش شوم او را میخوانم و خدا می ناممش ، خدا نیست ! هر چه خود را بیشتر در برابرش فقیر بدانم ، معرفت من بیشتر خواهد شد !

چون قدرتش کم و زیاد نمیشود ، قادر می ناممش . همه ی چشمها را می بیند و هیچ چشمی قادر به دیدنش نیست . خودش مکان و زمان را آفریده ولی مکان و زمانی ندارد . از بی نهایت بوده و تا بی نهایت خواهد بود و به همین دلیل است که من او را می پرستم  و او را ستایش می کنم و حمدش را می گویم 

و نفخت فیه من روحی : به این معنا نیست که او روحی داشته باشد بلکه از روحی که خود آن را آفریده در جسم بی جان آدم می دمد .

می فرماید اگر شما با همه ی مردمان روی زمین کافر شوید پس قطعا خداوند بی نیاز و ستوده است !

اگر تو من را پست کنی ، چه کسی میتواند دستم را بگیرد و مرا بلند کند و اگر تو مرابلندم کنی ، چه کسی میتواند به زمینم بکوبد ؟ تشویق او از هر تشویقی بهتر است . هر ثانیه توجه اش به من است که اگر این طور نبود و مرا به حال خود وا میگذاشت ، من فانی بودم  !

       

نوشته شده به قلم نگین در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 13:19 | لینک ثابت |

بیای ببینی نوشته هات هیچ خواننده ای نداره و این وبلاگ ، فقط و فقط یه دل خوشیه برای تو ... فقط و فقط یه جای کوچولو یه سهمی ناچیز برای تو توی این دور زمونه که حتی آدم حسابت نمیکنند اونم چرا ؟ فقط واسه اینکه حرفاشونو که از سنگ سخت تره باور نداری و تو نمیخوای مثل اونا بشی ...

بیای ببینی جایی که با هزار شوق برای دیدنش لحظه شماری میکنی ، آه ...

جز درد بی درمان و قصه ی هجران از کدامین طلوع بدون تکرار برایت بنویسم ؟! روزی که همچون دیروزها و فرداها برایم مبارکی دارد بدان امید که آن کس که میگویند روزی خواهد آمد و به رسم جدش پیمان اخوت را میان دلهای شکسته یمان بست ، بیاید ...

...بیاید و ببیند که چگونه در اتنظارش بند بند وجودم را به آسمان فراخوانده ام و فریاد میزنم :

اللهم ارنی الطلعه الرشیده و الغره الحمیده ...

اللهم انهم یرونها بعیدا و نراه قریبا ...

بیا ببین چگونه هجرانت برایم تظاولی است بی انتها که تا اعماق وجودم در آتش دیدار تو میسوزد و میسوزد ...

 

پی بردم که در تنهاییهایم ، جز تنهاترین ، کسی را ندارم که به او دل خوش کنم .

پس برای کسی می نویسم که گریه هایم را بی نوازش نمیگذارد و دستهایم را بی یاری ... و سلام هایم را پاسخگوست . کسی که صاحب این زمان است گر چه ما آن را از او غصب کرده ایم ...

برای آن کس می نویسم که میدانم از من بسیار بسیار تنها تر است و اوست که هم اکنون به یاری نیازمندتر است نه من که من با او کاملم و نه با آنهایی که به ایشان دل خوش کرده ام و هیچ کدامشان نمیدانند که من هم اکنون دل تنگم ...

دل تنگ بارش بی وقفه ی باران ...

نوشته شده به قلم نگین در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 20:53 | لینک ثابت |

هميشه بهترين اوني نيست كه ما فكر مي كنيم ، بدترين هم!

وقت رفتن كه ميشه همه خوبن به شرطي كه برگشتي تو كار نباشه، اگه برگشتي يعني پايان رو خط زدي و اين خلاف قاعده زندگيه. مگه ميشه برگ خسته رو به درخت برگردوند حتي اگه پاييز بهونه باشه؟...

حرف اما از برگ نيست ، از پاييزه... پاييزي كه هنوز طعم دلتنگي داره...

 كاش ديوانه مي فهميد پاييز بودن چقدر سخته... كاش مي فهميد درد پاييز رو ، كه اگه مي فهميد نفرين ابديش رو ارزوني تن خستش نمي كرد ... حيف!

... اما غصه نخور پاييز! برگ شايد ديگه برنگرده ، ولي ديوانه چرا. اون روز ممكنه فصل تو نباشه اما ديوانه اونقدر ديوونه هست كه فصلها رو يكي يكي بشماره تا به پاييز برسه. زمستون، بهار، تابستون، پاييز ... 

" سلام پاييز! چقدر دير كردي. خيلي وقته برگها بهونتو مي گيرن."

... چشم هاش خيسه. درست مثل همون شبايي كه تا صبح دونه هاي اشكش رو تسبيح مي كرد و تا شب دونه هاي تسبيح رو نفرين.

... امان از چشم هاي خيس ديوانه! تو هم غصه نخور ديوانه. زمستون رفتنيه. بهار و تابستون هم كه بياد و بره دوباره وقت پاييز ميشه.

وقت اون كه بغلش كني و به كفاره نفرينهاي شبانت تن سردش رو بوسه بارون.

فقط اگه تا اون موقع يكي از همون نفرينها دامنش رو نگرفته باشه .

...كي مي دونه اگه پاييز نباشه برگهاي خسته تا كي درخت رو تحمل مي كنن؟ ...

نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 20:38 | لینک ثابت |

قسم خورد ... و مرا در میان تلاطمی از اندوه ها تنها گذاشت ...

در امتداد نگاهم حرکت کرد مرا به هیچ فروخت و اشکهایم را با التماس های بی دریغم به دست نیستی سپرد ...

در میانه ی این خطوط موازی برگشت و نگاهی از سر تحقیر به من انداخت ...

باورم آمد که بازگشت ... باور کردم که مرا بخشید ... باورم آمد که مرا در میان این صدای گریه ی آسمان و این تن خیس خیابان و این بی قراری شاخ و برگها ، پس گرفت ...

جلو آمد ... جلو و جلوتر ... طوری که سوسوی چشمانم در میان انبوهی از تارو پود نورها ، برق همیشگی چشمانش را با آغوش باز استقبال میکرد ...

با خود گفتم هم اکنون به عادت پر از مهر همیشگیش سرم را که از شدت اشک سنگین شده بود روی سینه اش میگذارد ، دستانم را میگیرد و مرا در آغوش گرمش جای میدهد ...

چه رویای خیسی ... باور کرده بودم ...

جلو آمد ... جلو و جلوتر ... دستانم را گرفت ... دهانش را به گوشهایم نزدیک کرد و بی رحمانه با صدایی نرم و آهسته که برایم از تمامی نعره ها سنگین تر بود زمزمه کرد :

" هنوز کوچکی "

و من شکستم ... او رفت ... دور شد ... دور و دورتر ... و من ناباورانه رفتنش را به تماشا نشسته بودم ...

صبح شده است و او هنوز نیامده . به عادت همیشگی پس از رفتنش به درختان آن خیابان سلامی گفتم و به آفتاب که امروز بی دریغ بر من میتابد ...

این کوچه برای من گذرگاهی شده است ... یاد آور دوران کوچکی ام ...

و اکنون من آنقدر بزرگ شده ام که دیگر یادم می رفته است که دوستش میداشتم ...

   

نوشته شده به قلم نگین در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 16:23 | لینک ثابت |

  
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما کوچاند داد
ولي نشد
که روبروي وضوح کبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد
که ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يک سيب
چقدر تنها مانديم...

سهراب

نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 10:45 | لینک ثابت |

صدايت آرام بود نمي دانم ميان كدامين تلاطم اسير گشتم !! فكر مي كني زمان عاشقي فرا رسيده باشد ؟! خش خش برگها لالايي رفتنت شد سكوت را در كدامين پستو پنهان كردي ؟ من از هجوم آرام صدايت به ارتفاغ پست نيستي هاي مردد هجرت كردم ... .... بخوان طراوت مطلق ! ببين براي عاشقانه هاي دوباره چه زود پير گشته ام ...

      

نوشته شده به قلم نگین در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 15:49 | لینک ثابت |

سلام عزیزان

سال همه گیتون مبارک

راستش دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود اما چرا ؟!

من نگینم  ۱۵ یا ۱۶ سالمه اما همه بهم میگن بیشتر از سنم می فهمم . پاییز به دنیا اومدم . ۵ مهر !!!

میگن مهری ها خیلی احساساتی اند و من به شدت معتقدم که احساس بهتر از منطق همه چیزو درست میکنه . تو احساس صداقت هست این مهمترین چیزه !

میدونید من اتاقم به حیات بزرگ خونه مون منظره ی بی نظیری داره . آثار بهار کاملا مشخصه . دیروز که دلم خیلی گرفته بود رفتم به حیاط نگاه کردم اشک تو چشام جمع شد . آهی از سینه ام بر خواست احساس کردم با همه ی آنها قهرم با شکوفه ها ، با همه ی درختان سبز قبا با همه قهرم با خودم ! واسه همین پرده رو روی تموم این زیبایی ها کشیدم چراغها رو خاموش کردم و در اتاق رو بستم تو تنهایی خودم به جای همه ی آنهایی که برایم دل نسوزاندند ، برای خود دل سوزاندم ...

میخوام از خودم بگم من شاگرد مدرسه ی فضیلتم . وضع درسیم تو مدرسه اولش اصلا خوب نبود اما حالا خیلی بهتره . کلاس دوم دبیرستانم اما متولد سال ۷۱ . تو رشته ی ریاضی تحصیل میکنم که البته با مخالفت شدید همه ی اعضای خانواده رو به روست اما من کاری رو که بخوام میکنم . نمیدونم همه میگن لجباز و یه دنده هستم . اما هر کی منو ببینه فکر میکنه یه آدم خیلی خوشی هستم . همیشه سعی میکنم دل خلق خدا رو به دست بیارم و شادشون کنم . اگه تعریف از خود نباشه باید بگم که محبوبم . معمولا همه شخصیتم رو دوست دارند اما هیچکس از درون من خبر نداره به غیر از خدای خوبم که همه چیزمه و با هیچ چیز عوضش نمیکنم . مثل قبلا ها الان ندارمش اما باز میدونم که هنوز منو می بینه اگه به این حر ایمان داشته باشی که خدا داره می بینت ، خیلی کارارو نمیکنی . این خودش خیلی خوبه . برای گفتن راجع به خدای خوبم خیلی چیزا دارم که ایشالله به قول خانوم غایی به شرط حیات و سلامتی حتما این ناگفته ها رو میگم ...

دور و ورم خیلی شلوغه زیاد ... دوستای خیلی خیلی زیادی دارم که همه شون سعی میکنند بهم ثابت کنند منو می فهمند هر کدومشون سعی دارند بهم ثابت کنند که بهتر از اون یکی اند اما هیچ کدومشون اونی که من میخوام نیستند ! خب البته به قول خانوم غایی عزیزم معلم دینی پارسال که خیلی خیلی دوسش دارم  اینجا دنیاست ! اینجا دنیاست ! خیلی وقت ها این حقیقت یادم میره . بهم میگه یه دوست ایده آل تو دنیا وجود نداره و البته این حقیقت خیلی خیلی تلخیه

من میخوام دوستام وفادار باشند فقط فقط همینو ازشون میخوام . فکر میکنم یه دوست توی سختی ها باید خودشو نشون بده . اولش فکر میکردم متین یا فاطمه برومند میتونند این طور باشند اما هر دوشون ترکم کردند حالا دردهامو به نرگس میگم البته باهاش صمیمی نیستم اما اون به حرفام گوش میکنه بعضی مواقع حس میکنم تنها کسیه که منو می فهمه حالا با فاطمه طاهری عزیزم میگردم کسی که وقتی اشکامو می بینه گریه ش میگیره و صادقانه گریه میکنه . تازه خواهر کوچولوش هم ۱۶ روز پیش به دنیا اومده و تولد خودش هم دو روز پیش بود

از این حرفها بگذریم برای نهار میریم خونه ی مامان بزرگم البته از طرف مادری . ما یه فامیل بزرگ ۲. و خورده ای نفره هستیم که این جور موقع ها کلی بهمون خوش میگذره سه تا خاله دارم و یه دایی . پدر بزرگی که عاشقانه دوسش داشتم او هم ۱۰ سال میشه که منو تنها گذاشته . مادر زرگم تنها زندگی میکنه . دایی و زن دایی . یه دونه دختر دایی خیلی لوس دارم که ۱۱ سالشه

خاله بزرگم یه خانواده ی ۵ نفری اند که یه دونه دختر به اسم زهره دارن + دوتا پسر که اسماشون حسین و محمد رضاست . زهره ۱۰ سال از من بزرگتره اما هنوز ازدواج نکرده چون نتونسته رضایت خاله مو به دست بیاره همه میگن من یه زیراکسی از زهره هستم هم ظاهری و هم اخلاقی . زهره رو خیلی دوسش دارم با اینکه اختلاف سنیمون زیاده و زهره اولین نوه ی فامیله اما حرفاشو به من میزنه . دلم براش خیلی می سوزه . تو دانشگاه پزشکی یعنی دندان پزشکی خونده و سال پیش دکتراشو با نمره ی ۲۰ گرفت و الانم تو میگون طرح میگذرونه . رتبه ش هم تو کنکور آزاد ۹۲ بوده ... !!! حسین خیلی خیلی مذهبیه و واسه همین مامان من خیلی دوسش داره یه عقیده هایی داره که من اصلا قبولشون ندارم !!!اونم تو رشته ی برق درس میخونه و رتبه ی کنکورش دو رقمی بوده و الان هم داره کارشناسی میخونه تازه یکی از معلم های دبستان روزبه هم هست ! 

... و محمد رضا که حرف زیاد دارم . زیااااد . کسی که زمانی دوستش میداشتم و ... حتما بیشتر راجه بهش میگم ۲۰ سالشه و سخت افزار میخونه . خلی شوخه تیکه هایی که میندازه خیلی به جاست و مامانش هم عاشقانه دوسش داره . اگه ببینیش فکر میکنی هیچی از احساسات نمیدونه و همه ش به فکر خوشی است اما وقتی تو خلوت باهاش حرف میزنی به قول نرگس می فهمی که قلنبه ی احساسه . عقیده هایی که داره مثلا عشق رو مقدس میدونه و قسم میخوره که بهش پایبنده . خیلی دست و دلبازه و اصلا کینه ای نیست .

خاله ی دومم هم یه خانواده ی ۵ نفری که یه پسر به اسم امیر حسین داره + دو تا دختر به اسم مریم و ندا . از توی نوه ها فقط امیرحسین و مریم ازدواج کردند . امیرحسین با دختر عمه ش مونا که من واقعا خیلی دوسش دارم. امیر رشته ی برق درس میخونه و رتبه ش تو کنکور دو رقمی شده خلاصه اونم واسه خودش یه مخیه ! مونا هم درس میخونه ولی دقیق نمیدونم چی ایشالله امسال تموم میشه درسش و مریم هم با آقا حامد که میشه خواهر زاده ی معلم زیست دوران راهنمایی من خانوم نوروزی که زمانی خیلی دوسش داشتم که ازدواج این دو نفر هم جریاناتی داشته که نازنین یکی دیگه از دخترخاله هام + فائزه دختر خانوم نوروزی رابطش بودند . واقعا شنیدنیه ! واسه دخترخاله پسرخاله شون آستین زدند بالا !  مریم یه ۱ سالی هست که داره درس میخونه و ندا هم که به تازگی یعنی دو ساله که وارد دانشگاه شده البته گرچه از مریم دو سالی کوچکتره اما مریم سال اول تو دانشگاه قبول نشد از ندا چیز زیادی نمیدونم . و راستی آقا حامد هم درس نمیخونه و دیپلمه است

 میرسم به سومین خاله م که یه خانواده ی ۴ نفری اند که یه پسر به اسم مهدی دارند که خیلی شوخه . فیزیک دانشگاه سراسری قبول شده و داره میخونه البته یه دانشگاه دیگه هم داره زبان میخونه با اینترنت . و نازنین عزیزم که یه سال از من بزرگتره و بر خلاف همه ی دخترخاله ها که تو رشته ی تجربی تحصیل کردند ، انسانی میخونه و خیلی هم موفقه . دوسش دارم زیاااااااااد

مامان من کوچکترین خواهره . ما خودمون ۴ نفریم . یه داداش دارم که میخوام سر به تنش نباشه . مامانم ۱۷ جز قرآن رو حفظه و خلاصه از خانواده ی مذهبی هستیم . داداشم دو سال از من کوچیکتره . بابامو معمولا خیلی کم میبینم

... و خلاصه توی این شلوغیه اطرافم باز هم تنهای تنهام ...

فعلا باید برم . برام دعا کنید زیاد

نوشته شده به قلم نگین در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 11:36 | لینک ثابت |

من اینجا برای خودم می نویسم . یه مدت برای اونایی که دوسشون داشتم می نوشتم ولی هیچ کدومشون حرف های منو نمی فهمیدند . دلم خیلی گرفته این چیزایی که اینجا می نویسم ، دل نوشته هایی است که نمیدانم باید در کدامین دل بزرگ جایشان دهم ...

خیلی دوست دارم اینجا یه جمع مانوسی باشه جایی که هیچ کس نباشه که دلش نخواد بیاد اینجا . دوست دارم اینجا جایی باشه که همه بتونند صادقانه حرفشونو بزنند

تا حالا شده شب عید دلتون بگیره ؟! ...

خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم اما مثل اینکه باید برم

مامانمه دیگه

بازم بهتون سر می زنم .

عید همه تون مبارک . موقع تحویل سال منو هم دعا کنید

نوشته شده به قلم نگین در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:34 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://negin-tanha.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

در قمار عشق چشمهایم را به سیمرغی باختم....
نبودی که ببینی باختن چه زیبا بود...
نگو که فقط عاشق روشنائی چشمانم بودی...
درد بود...
ناله هامان سجده آور بودند...
ققنوس بارانی منم ،سیمرغ کنعانی توئی...
دیشب تا ملکوت گل یاس دویدم...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR20:


نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
خاطره های ما
طـــراح قـــالــب
شبگرد تنها
طـــراح قـــالــب
امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف
طـــراح قـــالــب
شکوه تنهایی
طـــراح قـــالــب
صبح عاشقی
طـــراح قـــالــب
پیمان تپل
طـــراح قـــالــب
من و تو
طـــراح قـــالــب
گاهی نگاهی به آسمان
طـــراح قـــالــب
... چشم هایش ...
طـــراح قـــالــب
نیاز
طـــراح قـــالــب
اینجا جهنمه
طـــراح قـــالــب
ای خدا چه کسی باور کرد جنگل جانم را ... ؟
طـــراح قـــالــب
تصویر عشق
طـــراح قـــالــب
اگه با خدا دعوا داری بیا اینجا
طـــراح قـــالــب
در قربت ابدی
طـــراح قـــالــب
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب
set as your home page JavaScript Codes Zhtml

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ